خیلی وقته برای شنیدن حرفای اطرافم کر هستم
حتی برای جواب دادنشون هم لالم
نه اینکه بعضیاشون مهم نباشن
شاید هم خیلی مهم هستن
اما خستم برای شنیدن و جواب دادن
وقتی همه ازت بریدن یاد میگیری کر و لال بودن رو
آدم کینه ای نیستم ولی نمیتونم فراموش کنم بعضی چیزا رو
که چقدر الان تو دردم، تنهایی کر و لال افتادم توان بیان کردنش ندارم
ی آدم که از نگاه حرفام بفهمه لازم دارم
به تنهایی و درد کشیدن ، به کر و لال بودن برای خیلیا من معتادم
من ناله کردن بلد نیستم
فقط اینجا مکانی شده برای حرفای ضعیفم رها کنم که حداقل اونا آزاد بشن از زندان درون خودم
این روزا فقط خندیدن بلدم
اینقدر شوخی میکنم خودم خیال میکنم همه چی خوبه
چقدر خوبه جای باشی زبون اون شهر بلد نباشی نفهمی چی میگن
این خودش آرامشه...